شير على خان لودى
255
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
نالهها در سرمه مىبالد ز موج اين غبار * كاى به خود واماندگان هستى قفس فرموده 167 نيست بهر راحت چند بايد رنج افسردن كشيد * وحشتآباد است اينجا خاك هم آسوده نيست كشاكشهاى سلسلهء جنونش زمين تا آسمان پيوسته و گردشهاى بىاعتدالى رنگش شيشهء بزم كهكشان شكسته . با وجود طوفانخيزى چون موج درياى خيال يكقلم راهوار و باكمال برقتازى چون قدم انديشه يكدست آسوده رفتار . با هموارى طينش موج گوهر تر است ( ؟ ) از بال دعوى گشودن و با ملايمت طبعش جوهر آينه متحيّر . نقش آب وانمودن قماش كارگاه انديشه از نقشبندان تاروپود لطافتش و خواب مخمل خيال از حريربافان پردهء نزاكتش و معراج پايهء رساييش نتيجهء از خويش برون تاختن ، دستگاه وسعت آزاديش با تنگناى ضبط خوددارى نپرداختن . زندهدلان را از وضع اين غبار عبير عبرت در پيراهن ديده بايد ريختن ، ماتميان فطرت مرده را خاك يأس بر سر بىمغز بيختن . به همه حال از شرّ ترتيب اين غبار نظم دبستان معاش خواندنيست و از وضع هموارى اين نسخه ورق درستيهاى طبع گردانى ، يعنى خاك شو و غبار آينهء كس مباش ، بر باد رو گرد بر دامن دل مپاش . اگر پايهء افتخار انديشى ، جز با پستى عجز مساز و اگر نقد آبرو خواهى ، غير از رنگ اعتبار مباز ، نظم : برون چو گرد ز دامان اعتبار نشين * سرت اگر به فلك سود خاكسار نشين در اين بساط گرانخيز همچو سنگ مباش * سبك چو رنگ شو و بر رخ بهار نشين تمام خانهء چشميست اين تماشاگاه * به هركجا بنشينى نگاه دار نشين جهان صفاكدهء توست گر ز خود رَستى * و گر به بند خودى در دل غبار نشين كم از غبار تنى 168 اى به خودسرى مشتاق * ز خود برآ به سر و چشم روزگار نشين » [ شيخ محمّد نياز ] در كمالات انسانى ممتاز ، شيخ محمّد نياز - زبان الهام بيانش رتبهء سخن را به جايى رسانيده كه منكران حسد پيشهء انديشه را انگشت سكوت بر لب و انامل قبول بر ديده باشد . و طبع رسايش سرويست در چمن روزگار و در عالم وارستگى نخليست فارغ از شعب و اغصان علايق بىمدار . از اوست : به رنگ شورش آلودهست از ياد تو آرامم * كه شد چاك گريبان نگين بىتابى نامم ندانم تا كجا پروحشت رسا باشد * لب خميازه فرما كردهء ( ؟ ) هر حلقهء دامم جنونى انجمنساز خرابى در بغل دارم * دوعالم چون خورد برهم بُوَد يك گردش جامم شهيد تيغ مژگانم تماشا مىتوان كردن * قيامت سبز گرديدهست بر گرد در و بامم ز تمكين خيالش اينقدرها شكوهآلودم * نمىدانم چه خواهد بود طفل نازك اندامم [ معصوم على خان تاجى ] عين انسان و انسان عين فكر رسا ، معصوم على خان تاجى - مصقلهء فكرش زنگ از آينهء